جیگر مامانیجیگر مامانی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

هيچي و همه چي

تابو شکست !!!

محرم پارسال 1391    شهرته دیگه !!!   پ.ن : واسه عکساش باید سایز عکسارو کم کنم ... اوووو کی میره این همه راهوووو؟؟؟؟ ...
16 آذر 1392

بدون عنوان

کارهای جدید فاطمه : سر همون ترش کردن بی بی ... یه بار بی بی آبلیمویی بود و اینم هی میگفت بی بی ... بهش گفتم ترشه ها میخوای ؟ گفتم : می آم (میخوام) منم بهش دادم .. خلاصه از ترشی این، چشماش رفته بود توی هم و هی بی بی رو ول میکرد میگفت : دیرینه (شیرینه ) !! و دوباره میخورد و همینو میگفت .. آخ چقدر خندیدمممم .. ولی دیدم اینطوری نمیشه بعدش اومدم رب زدم ! دید . گفتم بهش میخوای فاطمه ... تا صحنه رو دید گفت : نه... ترشه !!!!!   خلاصه یه هفته ایه شیر نمیخوره ولی عجب ول کن نیست ! هنوزم گاهی میاد میگه بی بی ... ولی خب خدا رو شکر الحمدلله مث اون اوایل گریه های دل سوزاننده نمیکنه که جگرم کباب بشه و هی خر بشم دوباره بهش بدم .. آخی بچم بار اول که...
11 آذر 1392

من مادر هستم !

من مادر هستم ! جمله ای که زیاد به خودم میگویم . بخصوص مواقعی که ذهنم درگیر موضوعاتیست که ناراحتم میکند و میدانم اینها بچه گانه است ... فاطمه . از لحظه ای که از تنهایی خواستم باشی نمیدانستم انقدر داشتنت مسئولیت دارد . نمیدانستم انقدر سخت است ... فقط یک انتخاب بودی که قبل از آن برایم امکانش نبود .. اینکه بعد از به دنیا امدنت خیلی مشغولم کردی درست ، اما مادر شدن خیلی سخت بود . آن اوایل دو ساعت یکبار شیر میخواستی ... یکساعت هم طول میکشید آروغت را بگیرم .. دوباره میخوابیدی و ... گاهی شبها ساعتها بغلم بودی و راه میرفتم تا خوابت ببرد . از دل درد به خودت میپیچیدی ... سخت بود .. اولین شبی که 6 ساعت خوابیدی یادم است . بلند شدم و هی ساعت را نگاه ...
11 آذر 1392
1